تبليغاتX
 دختر پسرای دانشگاه پیام نور سمنان
دختر پسرای دانشگاه پیام نور سمنان
داستان گلابـــــــــی
يه روز يه کاميون گلابی داشته تو جاده ميرفته يه دفعه ميفته تو دست انداز يکی از گلابيها ميفته وسط جاده...اون گلابی بر ميگرده به کاميون نگاه ميکنه ميگه: گلابيـــــــــا !!! گلابيـــــــــا !!! گلبيا ميگن : گلابـــــــــی !!! گلابـــــــــی !!! ماشين دور تر ميشه و صداشون ضعيف تر ميشه! گلابی ميگه: گلابيـــــــــا !!! گلابيـــــــــا !!! گلابيا ميگن : گلابـــــــــی !!! گلابـــــــــی !!! باز ماشين دور تر ميشه! گلابی ميگه : گلابيـــــــــا !!! گلابيـــــــــا !!! اما ديگه صداي گلبيا به گلابی نميرسيده! موبايل راننده رو ميگيرن زنگ ميزنن به موبايل گلابی ! اما چه فايده ... که گلابی ایرانسل داشته... تو جاده آنتن نميداده ... اما گلابی يکيو پيدا میکنه که خط دولتی داشته و زنگ میزنه به راننده ! میگه گوشيو بده به گلابيا ! گلابیا که گوشیو میگیرن گلابی ميگه: الو ...گلابيـــــــــا !!! گلابيـــــــــا !!! گلابيا ميگن گلابـــــــــی !!! گلابـــــــــی . . . . .!!! واقعاً دوست داری بقيه شم بخونی؟؟؟
[ ]
+
کیوی
سلاممممممم

خوبیین؟؟

خیلی وقت بود میخواسم یه خونه تکونی کنم وبلاگمو پا نمی داد تا اینکه ....

 میگم کیوی هم میوه باحال و خوشمزه ایه نه؟؟

البته همه میوه ها خوبن ویتامین دارن

ولی به نظر من کیوی بخورین خیلی مقویه

 

راسی  نمیخوای یه فال واس خودت بگیری؟؟ نیت کن بعد رو فال حافظ کلیک کن


[ ]
+
نامه ي چارلي چاپلين به دخترش:

ژرالدين ! دخترم،

اينجا شب است... شب نوئل؛ در قلعه ي کوچک من همه ي اين سپاهيان بي سلاح خفته اند، نه تنها برادر و خواهر تو ، حتي مادرت. به زحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خود را به اين اتاق کوچک نيمه روشن ، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .

من از تو بس دورم خيلي دور... اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير تو را از چشم خانه ي من دور کنند؛تصوير تو آنجا روي ميز هم هست ،تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست ، اما تو کجايي؟  آنجا در  پاريس افسونگر بر روي صحنه ي پر شکوه  شانزه ليزه مي رقصي ؛ اين را مي دانم، و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم، و درين ظلمات زمستاني برق ستارگان چشمانت را مي بينم . شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پرشکوه  نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده، شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ي تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ، ترا فرصت هشياري داد ، در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدين! من چارلي چاپلين هستم ! وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم : قصه ي زيباي خفته در جنگل،قصه ي اژدهاي بيدار در صحرا ، خواب که به چشمان پيرم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتم: برو! من در روياي دخترم خفته ام ، رويا مي ديدم ژرالدين، رويا...روياي فرداي تو ، روياي امروز تو.

دختري مي ديدم به روي صحنه ، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان که مي رقصيد، و مي شنيدم تماشا گران را که مي گفتند: دختره را مي بيني ؟ اين دخترِ همان دلقک پيره! اسمش يادته؟چارلي!

آري ، من چارلي هستم ،من دلقک پيري بيش نيستم . امروز نوبت توست، برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه ي حرير شاهزادگان مي رقصي ! اين رقصها و بيشتر از آن صداي کف زدن هاي تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد، برو! آنجا هم برو، اما گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن ! زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را،که با شکم گرسنه و پاهايي که ازبينوايي مي لرزد، مي رقصند. من يکي از اينان بودم ژرالدين!

 در آن شب هاي افسانه اي ِ کودکي که تو با لالايي قصه هاي من به خواب مي رفتي، من باز بيدار مي ماندم، در چهره ي تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم و از خود مي پرسيدم:چارلي! آيا اين بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمي شناسي ژرالدين. در آن شب هاي  دور، بس قصه ها با تو گفتم، اما، قصه ي خود را هرگز نگفتم. اين هم داستاني شنيدني است: داستان آن دلقک پيري که در پست ترين محلات لندن، آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد . اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را کشيده ام واز اين ها بيشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زد، اما سکه ي صدقه ي رهگذر خود خواهي، آن را مي خشکاند، احساس کرده ام . با اين همه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند، نبايد حرفي زد. داستان من به کار تو نمي آيد، از تو حرف بزنيم! به دنبال نام تو نام من است. چاپلين! با همين نام چهل سال، بيشتر مردم روي زمين را خنداندم وبيشترازآنچه آنان خنديدند،من گريستم.

 ژرالدين! در دنيايي که تو زندگي مي کني، تنها رقص و موسيقي نيست.نيمه شب، هنگامي که از سالن پرشکوه تئاتر بيرون مي آيي، آن تحسين کننده گان ثروتمند را يکسره فراموش کن .

اما حال آن راننده تاکسي راکه تورا به منزل ميرساند بپرس .حال زنش راهم بپرس ...و اگر آبستن بود وپولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار به نماينده خودم دربانک پاريس دستور داده ام فقط اين نوع خرجهاي تورا بي چون و چرا قبول کند اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي .گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن ، زنان بيوه و کودکان يتيم را نگاه کن ودست کم روزي يک بار با خود بگو: من هم يکي از آنان هستم ! تو يکي از آنها هستي دخترم نه بيشتر !

هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي اورا مي شکند . وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد، زيبا تر از تو،چالاک تر از تو و مغرور تراز تو!آنجا از نور نورافکن هاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست.    نور افکن کوليان  تنها نور ماه است!نگاه کن ! خوب نگاه کن! آيا بهتر از تو نمي رقصند؟ اعتراف کن دخترم! هميشه کسي هست که بهتر از تو باشد؛ و اين را بدان که در خانواده چاپلين هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا گداي کنار رود سن ناسزايي بدهد!

من خواهم مرد، و تو خواهي زيست. اميد من آنست که تو هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم ، هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير؛ اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خودت بگو : سومين سکه مال من نيست، اين بايد مال يک مرد گمنام باشد که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جستجويي لازم نيست، اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت. اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آنست که از  نيروي افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم . من زماني دراز در سيرک زيسته ام ؛هميشه و هر لحظه به خاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند، نگران بوده ام . اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم: مردمان بر روي زمين ِ استوار، بيش از بند بازان بر روي ريسمان ِ نااستوار سقوط مي کنند. شايد که شبي، درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان ترابفريبد، آن شب اين الماس ريسمان نااستواري خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهي کرد !آن روز تو بند باز ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي هميشه سقوط مي کنند! دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه ،اين الماس براي همه مي درخشد.

  برهنگي بيماري عصر ماست!من پيرمردم، شايد حرفهاي خنده آور مي زنم، اما بد نيست انديشه تو در اين مورد مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي! نترس! ده سال ترا پير نخواهد کرد. به هر حال اميدوارم تو آخرين کسي باشي که تبعه جزيره ي لختي ها مي شود! مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگي جاوداني با يکديگر دارند. با من ، با انديشه هاي من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد! با اين همه پيش ازآنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند،       مي خواهم يک اميد به خودم بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه؛ اميدوارم معجزه اي رخ دهد تا تو آنچه من براستي مي خواستم بگويم دريافته باشي.

چارلي ديگر پير شده است ژرالدين! ديريا زود بايد به جاي آن جامه هاي نمايش ، روزي هم جامه عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي. حاضر به زحمت تو نيستم ، تنها گاهگاهي چهره ي خود را در آينه نگاه کن ، آنجا مرا نيز خواهي ديد! خون من در رگهاي توست.اميدوارم حتي آن زمان که خون در رگهاي من مي خشکد ، چارلي را ، پدرت را فراموش نکني. من فرشته نبودم ، اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمي باشم! تو نيز تلاش کن. رويت را مي بوسم .

سوئيس - دومين ساعت از 8760 ساعت ِ سال 1964


[ ]
+
9 تا درس مهم
درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!

نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

درس دوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش… راهبه سوار ميشه و راه ميفتن… چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه… راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار… کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه… چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده… راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ??? رو به خاطر بيار!… کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه… بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ??? رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي مي رسي»!

نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!

درس سوم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد… همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد… زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه… همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود… تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ???? دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!… بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ???? دلار به زن پيتر ميده و ميره… زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت… پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود… پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ???? دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!

درس چهارم: من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ??? دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي!

نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد

درس پنجم: يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به ۵ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه. خانم خونه بر ميداره به ۵ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه. ۳ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۲ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست!!

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!

درس ششم: چهار تا دوست كه ۱۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون…
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد.
دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۲۰۰۰ متري بهش هديه داد.
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۲۰۰۰ متري هديه گرفت!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

درس هفتم: توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره.
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۵۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد۲۰۰۸رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۵۰۰۰۰۰ دلار بود.
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا” ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۴۰۰۰۰۰۰ دلاره.
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۳۵۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
زن: خيلي خوبه. بعدا” مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
مرد: خداحافظ.
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!

درس هشتم: يه زوج ۵۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشتهء كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اينكه شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم.
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت: اوه! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد!
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… اين خيلي رمانتيكه. ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد. بنابراين خيلي متاسفم عزيزم… آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه!
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه. و بايد برآورده بشه. فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۸۰ سالش شد!

نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!

درس نهم: يه مرد ۸۱ ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۱۸ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ادعا نداشته نباش!

 

 


[ ]
+
تست هوش
سلام

.

خوفین؟

.

خوب میخام این بار یه تست جدید واستون بزارم  که خیلی دقیق کار میکنه و الان تو بزرگترین

 بیمارستانهای دنیا  از جمله بیمارستان fc manchester استفاده میشه و مبتکر اون پروفسور

اندره قولیوف روسیه

.

.

تست به این شکله که تو شکل

دو تا دلفین کاملا شبیه هم میبینین

هر چی هوش شما بیشتر باشه

 شما تفاوتهای کمتری بین این دو دلفین میبینین

.

.

اونایی که سطح iqشون پایینه این دو دلفینو متفاوت میبینن

.

.

.

.

.

اگه کمتر از ۱۰ تا اختلاف پیدا کردی معلومه ادم باهوشی هستی

.

.

.

و اگه هیچ اختلافی نبود تو بسیار تیز هوشی و داری هدر میری تو این مملکت

.

.

.

 .

.

 

خوب به من چه تو کند ذهنی؟؟

 


[ ]
+
عسل
میگم عسل دو س دارین؟؟؟

.

شده به کسی بگین عسل من؟؟

.

اگه گفتی چرا عسل زرده؟؟؟.

.

.

.

هان؟؟

نور خورشید؟؟

زنبور زرده؟؟

یه کم دیگه فکر کن

.

تو میتونی...

بگم؟؟

.

.

.

.

.

.


[ ]
+
بريم سر جوابا:

اگر ميز رو مربع ديدين خيلي مرتب و با سليقه هستين.مستطيل هم چون به مربع شبيه ميشه يک نتيجه ايي مثل همون گرفت با کمي اختلاف(خيلي تعجب کردم چون کساني هم که صبح تا شب پاي اينترنت و وبگردين ميز رو مربع و مستطيل ديدن)

راجع به گرد هم که بهتره هيچي نگم.چون ديگه از بچه هاي وبگرد چه توقعي ميشه داشت

اگه صندلي هاي دور ميز رو 2 تا ديده باشين بيشتر از همه با عشقتون حال مي کنين.اگه 3 تا ديده باشين بچه هم مي تونين تحمل کنين و به ترتيب هر چه بيشتر باشه فک و فاميل براتون قابل تحمل تره.(اما ديگه نمي دونم اگه يکي باشه چطوريه.فکر مي کنم فقط خودتونو ميتونين تحمل کنين)

حالا بريم سر جنس پارچ

اگه اگه شيشه ايي و بلور باشه باطنتو ميشه ديد و قلبت خيلي زود مي شکنه

اگه سفالي يا گلي بود شما خودتو با هر وضعيتي وقف مي دي.

اگه چيني باشه دلت با هر تلنگري مي شکنه.

اگه چوبي باشه با هر چيزي زود آتيش مي کيري(فک کنم)

اگه پلاستيکي باشه؟؟؟؟؟................خوب فکر مي کنم بايد آدم مقاومي باشي

آب رو خردي؟؟؟؟؟

واقغا؟؟؟؟؟...............(خوب من چيکار کنم که اگه آب رو بخوري يعني شهوتت زياده)حالا چرا مي زني............

عجب تست آبرو بري

حصار

هر چه بالاتر از کمرت باشه ايمانت هم بيشتره(ماشاالله همه تا کمرشون ديدن)

حيووني که دنبالت مي کنه هر چي بزرگتر باشه يعني صبرت بيشتره

و اما تيکه قشنگ تست...............ابر که نشونه از معشوقه يا همسر داره


[ ]
+
تست شخصیت
تو پست قبلی ۱ تست روانشناسی واستون گذاشته بودم اینم یکی دیگه

(حتما شرکت کنيد و او چيزي رو که ديديد در نظرات بنويسيد)

سعي کنين با چشاي باز ? تيکه به تيکه تجسم کنين!!! و به سوالات جواب بدين

آماده اين؟؟؟

شما تو جنگل هستين.... تمام اطرافتون پر از درختاي بلند و کشيده س .... !!! خيلي خسته اين ...

کم کم به يه کلبه نزديک ميشين ... !!! هوا داره تاريک ميشه ... وارد کلبه ميشين...

- يه ميز ميبينين ... ميزش چه شکليه؟؟؟ مربع ؟؟ گرد ؟؟ مستطيل ؟؟

-دور ميز چندتا صندلي ميبينين؟؟

... روي ميز پارچ آب هست ... و شما هم خيلي تشنه هستين ..ولي به تميز بودن آب مطمئن نيستين

آيا از آب ميخورين؟؟؟

-جنس پارچ از چيه ؟؟؟؟ هوومممم ؟؟

اَه...هوا خيلي تاريک شده ... بايد برگردنين ...

دور کلبه? يه حصار کشيده شده ... اون حصار تا کجاي شماست؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟

- از همون راهي که اومدين برميگردين ... موقع برگشت يه حيوون دنبالت ميکنه... اون چه حيوونيه؟؟؟

-خبببب... خدارو شکر به خير گذشت..خوب تونستي از دستش فرار کني ... به سر جنگل رسيدين...

رو زمين يه تکه ابر افتاده ؟؟؟ باهاش چي کار ميکني؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟(ابري كه تو آسمونه)

.

.

.

تموممم شد... در بيا ... !!! خب چه خبر؟؟ جنگل خوش گذشت ؟؟؟ تونستي راحت تصور کني؟؟

خب...  در قسمت نظرات جواباتون رو بگين تا من شخصيتتونو فاش کنم !!!

منتظرممممم

جوابشو تو پست بعدي براتون مي ذارم.

قربون همتون

باباي


[ ]
+

خوابيدي بدون لالايي و قصه     بگير اسوده بخواب بي درد وغصه
ديگه خورشيد چهرتو نميسوزونه     جاي سيلي هاي باد روش نميمونه
ديگه بيدار نميشي با نگروني        يا با ترديد که بري يا که بموني
بخواب بابابزرگ آروم آروم


[ ]
+
امتحان

                                                        
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند، يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند.

آنها به استاد گفتند: "ما به شهر ديگري رفته بوديم که در مسير برگشت، لاستيک خودرو مان پنچر شد و از آنجايي که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم کسي را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم"

استاد فکري کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو، روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست که شروع کنند.

آنها به اولين مسئله نگاه کردند که 5 نمره داشت؛ سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال اين بود:

« کدام لاستيک پنچر شده بود؟»


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!